مخلصین

ایّاک نعبد وایّاک نستعین

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از طلاب محترم به بنده فرمودند که در آیۀ شریفۀ 257 سورۀ مبارکۀ بقره مطلب غامضی نهفته است،وآن تناقض ظاهری بین این دو قضیه است که "یخرجهم من الظلمات الی النّور " و"یخرجونهم من النّور إلی الظّلمات" که ظاهر آیه می گوید مؤمنین ابتدا در ظلمت بودند وسپس به نور رسیدند اما کفار در نور بودند وبعد به ظلمت راه یافتند.

ما ابتدا متن آیه را می آوریم،سپس به بحث دربارۀ آن می پردازیم:

"اللهُ ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا أولیاءُهم الطاغوت یخرجونهم من النّورإلی الظّلمات اولئک اصحاب النّارهُم فیها خالدون"

درپی مطالعه در کتب تفسیری  متوجه شدیم عین این شبهه وجواب آن را مرحوم صدرالمتالهین رضوان الله تعالی علیه در ذیل تفسیر آیةالکرسی آورده اند،شایسته دیدیم خلاصه ای از ترجمۀ آن را در اینجا ذکر کنیم:

اصل شبهه:انسان به حسب اصل فطرت وخلقت خود از دوحال خارج نیست یا نورانی است ویا ظلمانی،اگر نورانی بود دیگر این قضیه چیست که خداوند مؤمنین را از ظلمات به سوی نور خارج می کند واگر ظلمانی بود،پس معنای این جمله چیست که طاغوتیان کفار را از نور به ظلمات خارج می کنند.

اما جواب : انسان به خاطر آنکه مرکب است از دو عالم امر وخلق،پس دارای دو فطرت است،یکی فطرت روحانی وملکوتی ودیگری فطرت نفسانی وسفلی (البته استاد جوادی آملی حفظه الله هر دو را فطرت نمی دانند بلکه یکی را،که همان مقام ملکوتی باشد فطرت می دانند و دیگری را ناطر به طبیعت انسان می دانند)وهر کدام از این دو شوق دارد به عالم مخصوص به خود برود در اینجا نزاع ودرگیری رخ می دهد ،هر یک سعی می کند انسان را به سمتی سوق دهد که از آن عالم است،اوّلی انسان رابه جوار ربّ العالمین می خواند وثانی به دوری ازحق،وهر دوفطرت دارای ولیّ (یا اولیاء)وجنودی هستند،ولیّ روح، الله تبارک وتعالی است وجنود او ملائکه هستند که همان معارف واخلاق حسنه می باشد و اولیاء نفس، طاغوت است وجنود او جهل است ورذائل،و جنگ بین این دو همواره برقرار است تا اینکه یکی بر دیگری تسلط یابد،پس اگر غلبه با جنود الهی بود پس الله تعالی متولیّ امر او شده واو را از ظلمات نفسانیت خارج کرده، به نورعرفان رهنمود می کند واگر غلبه با حزب شیطان بود،خداوند بر طبق مصلحت الهی خود، اسباب معصیت را برای او فراهم می کند[مؤیّد این مطلب جناب صدرا این آیات شریفه است که"وأمّا مَن بَخِل واستغنی –وکذّب بالحسنی – فسنیسّره للعسری(سورۀ اللیل،آیات 8تا 10)] پس در این حال شیطان وجنود او أولیاء او شده و انسان را از آن نور فطرتی که حضرت خاتم الأنبیاءصلی الله علیه وآله به آن اشاره کردند که "کلُّ مولودٍ یولد علی الفطرة"(کافی ج2ص12-الفقیه ج2ص49) به سوی ظلمات پَست شهوانی خارج می کنند وبعد ذکر می کنند که همۀ این امور در تحت قضاء وقدر الهی است واین طور نیست که معاذ الله شیطان در برابرالله تبارک وتعالی قرار داشته باشد.

البته مفسران مطالب سودمند دیگری در ذیل این آیه شریفه بیان کرده اند که ذکرکردن برخی ازعناوین آنها خالی از لطف نیست:

1-آیا اسناد خارج کردن از نور به ظلمت یا بالعکس حقیقی است یا مجازی.

2-معنای نور وظلمت چیست وچه رابطه ای با کفر وایمان دارد؟

3-رفع ودفع از معانی اخراج به شمارمی روند.

4-آیا این آیه قول مذهب اعتزال راتقویت می کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:12  توسط حسین سلیمانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب فخر رازی در مفاتیح الغیب در ذیل آیۀ هشتم از سورۀ مبارکۀ مزّمّل بیان لطیفی پیرامون مقام انقطاع الی الله دارند،ایشان می فرمایند: "جمیع مفسران تبتّل را به احلاص تفسیر کرده اند وتبتّل در لغت به معنای قطع است وحضرت مریم را بتول گویند چون منقطع الی الله بود (گرچه صدیقۀ طاهره، سیدة النساء العالمین رابه دلیل آنکه حیض نمی دیدند بتول گویند اما اگر مریم سلام الله علیها را به این خاطر بتول گویند پس به طریق اولی حضرت زهراء صلوات الله علیها را می توان بتول به این معنا دانست) "بعد،معانی وتفاسیر برخی از افراد را در بارۀاین معنا می آورند،پس از آن می فرمایند "آیۀ شریفه فوق این مطلبی را که این ظاهر بینان گفته اند می گوید،آیه از انقطاع الی الله سخن می گوید آقایان از انقطاع الی الجنة والعبادة و...حتی کسی که عرفان می خواند وآن را بر همه چیز ترجیح می دهد متبتل به عرفان است ومقام تبتّل مقامی است که جز عاشقان حقیقی حق تعالی آن رادرک نمی کنند.

و أما قوله تعالى: وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا

اعلم أن جميع المفسرين فسروا التبتل بالإخلاص

و أصل التبتل في اللغة القطع، و قيل لمريم البتول لأنها انقطعت إلى اللّه تعالى في العبادة، و صدقة بتلة منقطعة من مال صاحبها. و قال الليث: التبتيل تمييز الشي‏ء عن الشي‏ء، و البتول كل امرأة تنقبض من الرجال، لا رغبة لها فيهم. إذا عرفت ذلك فاعلم أن للمفسرين عبارات، قال الفراء: يقال للعابد إذا ترك كل شي‏ء و أقبل على العبادة قد تبتل أي انقطع عن كل شي‏ء إلى أمر اللّه و طاعته، و قال زيد بن أسلم التبتل رفض الدنيا مع كل ما فيها و التماس ما عند اللّه، و اعلم أن معنى الآية فوق ما قاله هؤلاء الظاهريون لأن قوله: وَ تَبَتَّلْ أي انقطع عن كل ما سواه إليه و المشغول بطلب الآخرة غير متبتل إلى اللّه تعالى، بل التبتل إلى الآخرة و المشغول بعبارة اللّه متبتل إلى العبادة لا إلى اللّه، و الطالب لمعرفة اللّه متبتل إلى معرفة اللّه لا إلى اللّه فمن آثر العبادة لنفس العبادة أو لطلب الثواب أو ليصير متعبدا كاملا بتلك العبودية للعبودية فهو متبتل إلى غير اللّه، و من آثر العرفان فهو متبتل إلى العرفان، و من آثر العبودية لا للعبودية بل للمعبود و آثر العرفان لا للعرفان بل للمعروف، فقد خاض لجة الوصول، و هذا مقام لا يشرحه المقال و لا يعبر عنه الخيال، و من أراده فليكن من الواصلين إلى العين دون السامعين للأثر و لا يجد الإنسان لهذا مثالا إلا عند العشق الشديد إذا مرض البدن بسببه و انحبست القوى و عميت العينان و زالت الأغراض بالكلية و انقطعت النفس عما سوى المعشوق بالكلية، فهناك يظهر الفرق بين التبتل إلى المعشوق و بين التبتل إلى رؤية المعشوق.

والحمد لله رب العالمین
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:37  توسط حسین سلیمانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم آیةالله علاّمه طهرانی قدّس الله روحه درکتاب روح مجرد بحثی دارند پیرامون غربت امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والثنا،که از قول مرحوم آقای حداد رضوان الله تعالی علیه چند وجه غربت ایشان را متذکر می شوند،یکی از آن وجوه در باب این است که اقربای ایشان ،حضرت جواد علیه السلام را فرزند ایشان ندانسته وبا زخم زبان آن حضرت راآزار میدانند( چنانکه در زیارت آن حضرت هم هست که عده ای آن حضرت را با دست کشتند وعده ای با زبان )ما عین مطالب را از کتاب روح مجرد در اینجا می آوریم:

<<مرحوم‌ شيخ‌ انصاري‌ در «مكاسب‌ محرّمه‌» در باب‌ حرمة‌ القيافة‌ روايتي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ شايستۀ دقّت‌ است‌:

عَنِ «الْكَافِي‌» عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ يَحْيَي‌ بْنِ النُّعْمَانِ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ جَعْفَرٍ يُحَدِّثُ الْحَسَنَ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فَقَالَ: وَ اللَهِ لَقَدْ نَصَرَ اللَهُ أَبَاالْحَسَنِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَقَالَ الْحَسَنُ: إي‌ وَ اللَهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ؛ لَقَدْ بَغَي‌ عَلَيْهِ إخْوَتُهُ. فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ: إي‌ وَ اللَهِ؛ وَ نَحْنُ عُمُومَتُهُ بَغَيْنَا عَلَيْهِ. فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ صَنَعْتُمْ؟ فَإنِّي‌ لَمْ أَحْضُرْكُمْ. قَالَ: فَقَالَ لَهُ إخْوَتُهُ وَ نَحْنُ أَيْضًا: مَا كَانَ فِينَا إمَامٌ قَطُّ

حَآئِلُ اللَوْنِ.

فَقَالَ لَهُمُ الرِّضَا: هُوَ ابْنِي‌. فَقَالُوا: إنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ قَضَي‌ بِالْقَافَةِ، فَبَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ الْقَافَةُ. فَقَالَ: ابْعَثُوا أَنْتُمْ إلَيْهِمْ وَ أَمَّا أَنَا فَلَا. وَ لَا تُعْلِمُوهُمْ لِمَا دَعَوْتُمُوهُمْ إلَيْهِ، وَ لْتَكُونُوا فِي‌ بُيُوتِكُمْ!

فَلَمَّا جَآءُوا وَ قَعَدْنَا فِي‌ الْبُسْتَانِ وَ اصْطَفَّ عُمُومَتُهُ وَ إخْوَتُهُ وَ أَخَوَاتُهُ، وَ أَخَذُوا الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَلْبَسُوهُ جُبَّةً مِنْ صُوفٍ وَ قَلَنْسُوَةً وَ وَضَعُوا عَلَي‌ عُنُقِهِ مِسْحَاةً وَ قَالُوا لَهُ: ادْخُلِ الْبُسْتَانَ كَأَنَّكَ تَعْمَلُ فِيهِ! ثُمَّ جَآءُوا بِأَبِي‌ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَالُوا: أَلْحِقُوا هَذَا الْغُلَامَ بِأَبِيهِ! فَقَالُوا: لَيْسَ لَهُ هُنَا أَبٌ؛ وَلَكِنْ هَذَا عَمُّ أَبِيهِ، وَ هَذَا عَمُّهُ، وَ هَذِهِ عَمَّتُهُ، وَ إنْ يَكُنْ لَهُ هُنَا أَبٌ فَهُوَ صَاحِبُ الْبُستَانِ؛ فَإنَّ قَدَمَيْهِ وَ قَدَمَيْهِ وَاحِدَةٌ.

فَلَمَّا رَجَعَ أَبُوالْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالُوا: هَذَا أَبُوهُ.

فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ: فَقُمْتُ وَ مَصَصْتُ رِيقَ أَبِي‌ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قُلْتُ لَهُ: أَشْهَدُ أَنَّكَ إمَامِي‌ عِنْدَ اللَهِ. فَبَكَي‌ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ قَالَ: يَا عَمِّ! أَلَمْ تَسْمَعْ أَبِي‌ وَ هُوَ يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَسَلَّمَ: بِأَبِي‌ ابْنُ خِيَرَةِ الإمَآءِ! ابْنُ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ الْفَمُ، الْمُنْتَجَبَةِ الرَّحِمُ. وَيْلَهُمْ؛ لَعَنَ اللَهُ الاعَيْبِسَ وَ ذُرِّيَّتَهُ صَاحِبَ الْفِتْنَةِ، وَ يَقْتُلُهُمْ سِنِينَ وَ شُهُورًا وَ أَيَّامًا يَسُومُهُمْ خَسْفًا وَ يَسْقِيهِمْ كَأْسًا مُصْبِرَةً.

وَ هُوَ الطَّرِيدُ الشَّرِيدُ الْمَوْتُورُ بِأَبِيهِ وَ جَدِّهِ صَاحِبُ الْغَيْبَةِ، يُقَالُ:

مَاتَ أَوْ هَلَكَ، أَيَّ وَادٍ سَلَكَ؟ أَفَيَكُونُ هَذَا يَا عَمِّ إلَّا مِنِّي‌؟! فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ!

از كتاب‌ «كافي‌» از زكريّا بن‌ يحيي‌ بن‌ نعمان‌ صيرفيّ روايت‌ است‌ كه‌ گفت‌: شنيدم‌ عليّ بن‌ جعفر را كه‌ با حسن‌ بن‌ حسين‌ بن‌ عليّ بن‌ حسين‌ گفتگو داشت‌ و مي‌گفت‌: تحقيقاً خداوند أبوالحسن‌ الرّضا عليه‌ السّلام‌ را ياري‌ كرد. حسن‌ گفت‌: آري‌ سوگند به‌ خدا، فدايت‌ شوم‌؛ برادران‌ او با او از در بغي‌ و ستم‌ وارد شدند.

عليّ بن‌ جعفر گفت‌: آري‌ سوگند به‌ خدا؛ و ما هم‌ كه‌ عموهاي‌ وي‌ محسوب‌ مي‌شديم‌ با او ستم‌ نموديم‌.

حسن‌ گفت‌: فدايت‌ شوم‌، شما با او چكار كرديد؟ براي‌ من‌ بازگو كنيد، زيرا كه‌ در مجلس‌ شما حضور نداشتم‌.

عليّ بن‌ جعفر گفت‌: برادران‌ امام‌ رضا و همچنين‌ ما عموهايش‌، همگي‌ بـه‌ او گفتيم‌: تا به‌ حال‌ در ميان‌ ما امامي‌ با چهرۀ تند و سياه‌ رنگ‌ نيامده‌ است‌.

امام‌ رضا به‌ آنها گفت‌: او پسر من‌ است‌. آنها گفتند: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ و سلّم‌ به‌ حكم‌ قيافه‌شناسان‌ تن‌ در داده‌ است‌، اينك‌ قاضي‌ و حاكم‌ ميان‌ ما و ميان‌ تو قيافه‌شناسان‌ هستند. حضرت‌ فرمود: شما بفرستيد به‌ دنبالشان‌ بيايند، و امّا من‌ نمي‌فرستم‌. و آنان‌ را از مطلب‌ و مرادتان‌ با خبر نكنيد، و شما در خانه‌هاي‌ خود بمانيد!

چون‌ قيافه‌شناسان‌ آمدند، و ما در بستان‌ نشستيم‌ و عموهاي‌ حضرت‌ و برادرانش‌ و خواهرانش‌ صفّ بستند، و به‌ حضرت‌ امام‌ رضا عليه‌ السّلام‌ جُبّه‌اي‌ پشمينه‌ پوشاندند و يك‌ كلاه‌ (قَلَنْسُوَه‌) برزگري‌ و كار بر سرش‌ نهادند و بر گردنش‌ يك‌ بيل‌ نهادند، و به‌ او گفتند: تو داخل‌ بستان‌ برو بطوريكه‌ خود را نشان‌ دهي‌ كه‌ چون‌ كارگر عمله‌ در آنجا به‌ كار اشتغال‌ داري‌! و سپس‌ حضرت‌ أبوجعفر امام

محمّدتقي‌ را آوردند و به‌ قيافه‌شناسان‌ گفتند: اين‌ طفل‌ را به‌ پدرش‌ ملحق‌ كنيد! آنها گفتند: از ميان‌ اين‌ جمعيّت‌ هيچكس‌ پدر او نيست‌؛ وليكن‌ اين‌ عموي‌ پدر اوست‌؛ اين‌ عموي‌ اوست‌؛ اين‌ عمّۀ اوست‌. و اگر در اينجا پدري‌ براي‌ او باشد همانا صاحب‌ بستان‌ است‌؛ به‌ علّت‌ اينكه‌ قدمهاي‌ او با قدمهاي‌ وي‌ يكسان‌ است‌.

و چون‌ حضرت‌ أبوالحسن‌ امام‌ رضا عليه‌ السّلام‌ از ميان‌ بستان‌ به‌ سوي‌ ايشان‌ باز آمدند، گفتند: اينست‌ پدر اين‌ طفل‌.

عليّ بن‌ جعفر ميگويد: من‌ كه‌ اين‌ واقعه‌ را مشاهده‌ كردم‌ برخاستم‌ و آب‌ دهان‌ حضرت‌ أبوجعفر را مكيدم‌ و به‌ او گفتم‌: شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ تو امام‌ من‌ در نزد خدا مي‌باشي‌. پس‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ گريستند و گفتند: اي‌ عموجان‌ من‌! آيا نشنيدي‌ كه‌ پدرم‌ مي‌گفت‌: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ وسلّم‌ مي‌گفت‌: پدرم‌ به‌ فداي‌ پسر بهترين‌ كنيزان‌ باد! او پسر كنيزي‌ است‌ از بلاد نُوبَه‌، كه‌ دهانش‌ پاك‌ و طيّب‌ است‌، و رحمش‌ برگزيده‌ و اختيار شده‌ است‌. اي‌ واي‌ بر اين‌ مردم‌! لعنت‌ خداوند بر اُعَيْبِس‌ و ذرّيّۀ او باد. اوست‌ صاحب‌ فتنه‌ كه‌ آنها را در سالهائي‌ و ماههائي‌ و روزهائي‌ مي‌كشد و ايشان‌ را به‌ خاك‌ مذلّت‌ مي‌نشاند و از كاسۀ تلخ‌ زهرآلود به‌ آنان‌ مي‌آشاماند.

و آن‌ پسر، فراري‌ و سرگردان‌ در بيابانهاست‌، و هنوز خونخواهي‌ پدرش‌ و جدّش‌ را نكرده‌ است‌. صاحب‌ غيبت‌ است‌ بطوريكه‌ درباره‌اش‌ ميگويند: او مرده‌ است‌ و يا هلاك‌ شده‌ است‌، و يا در كدام‌ وادي‌ و درّه‌ و بيابان‌ رفته‌ و ناپديد گرديده‌ است‌؟ اي‌ عموجان‌! مگر اين‌ پسر ممكنست‌ وجود داشته‌ باشد مگر از ذرّيّۀ من‌؟! من‌ گفتم‌: راست‌ ميگويي‌؛ من‌ به‌ فدايت‌!»

اين‌ روايت‌ را مرحوم‌ انصاري‌ تا أَشْهَدُ أَنَّكَ إمَامِي‌ روايت‌ نموده‌، و ما تتمّۀ آنرا از «كافي‌» جلد أوّل‌ اصول‌، كتاب‌ الحجّة‌، بابُ الإشارةِ وَ النّصّ علَي‌

 أبي‌جعفرٍ الثّاني‌ عليه‌ السّلام‌، ص‌ 322 و 323 آورديم‌.

و در «كافي‌» اين‌ روايت‌ را از عليّ بن‌ ابراهيم‌ از پدرش‌ و عليّ بن‌ محمّد القاساني‌ جميعاً از زكريّا بن‌ يحيي‌ الصّيرفيّ روايت‌ ميكند.

پس‌ در اينصورت‌ آيا امامي‌ كه‌ براي‌ معرّفي‌ فرزند خود به‌ برادران‌ و أعمامش‌ كه‌ نزديكترين‌ افراد به‌ او هستند مجبور به‌ گريه‌ مي‌شود و دلش‌ مي‌شكند، و به‌ قول‌ قيافه‌شناسان‌ كه‌ خود بدان‌ راضي‌ نيست‌، و اين‌ عمل‌ را رسول‌ خدا منع‌ فرموده‌ است‌ تن‌ در ميدهد، آيا غريب‌ نيست‌؟!>>

در پایان عرضه می داریم:صلّی الله علیک یا اباالحسن صلّی الله علی روحک وبدنک صبرت وانت الصّادق المصّدق قتل الله من قتلک بالأیدی والألسن

                                                والحمد الله رب العالمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:58  توسط حسین سلیمانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ضمن عرض تسلیت به مناسبت رحلت جانسوز رسول الله صلی الله علیه وآله،مناسب دیدیم که مطلبی را دربارۀ آن انسان کامل وعبد محض الهی واشرف مخلوقات از تفسیر کبیر فخر رازی بیان کنیم.

جناب فخر رازی در ذیل آیه 9 و10 سورۀ مبارکۀ علق{أرأیت الذی ینهی-عبداً إذا صلّی} چند مسئله را طرح می کنند که یکی از آنها دربارۀ تنوین عبداً می باشد،ایشان می فرمایند این تنوین دلالت می کند بر کمال عبودیت وپس از آن روایتی را نقل می کنند(روایت بدون سند نقل شده،ضمن آنکه اشتباهی هم در خود حدیث به چشم می خورد و آن اینکه که حضرت صدیقۀ طاهره در زمان خلافت عمر در دار دنیا بوده اند)که شخصی یهودی از اخلاق رسول الله صلی الله علیه وآله سؤال می کند که وی را به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام راهنمایی می کنند ایشان از آن یهودی در خواست می کنند که متاع دنیا را برایشان توصیف کنند،آن یهودی می گوید مقدور من نیست،پس حضرت در جواب می فرمایند تو که قادر نیستی متاع دنیا را با آنکه حضرت حق شهادت به قلّت آن داده توصیف کنی چگونه از من می خواهی اخلاق نبی اکرم را برای تو وصف کنم در حالی خدای متعال آن را عظیم دانسته است.     

أن التنكير في عبدا يدل على كونه كاملا في العبودية، كأنه يقول: إنه عبد لا يفي العالم بشرح بيانه و صفة إخلاصه في عبوديته‏ يروى: في هذا المعنى أنّ يهودياً من فصحاء اليهود جاء إلى عمر في أيام خلافته فقال: أخبرني عن أخلاق رسولكم، فقال عمر: اطلبه من بلال فهو أعلم به مني. ثم إن بلالا دله على فاطمة ثم فاطمة دلته على علي عليه السلام، فلما سأل علياً عنه قال: صف لي متاع الدنيا حتى أصف لك أخلاقه، فقال الرجل: هذا لا يتيسر لي، فقال علی علیه الصلاة والسلام::

عجزت عن وصف متاع الدنيا و قد شهد اللّه على قلته حيث قال: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ [النساء: 77] فكيف أصف أخلاق النبي و قد شهد اللّه تعالى بأنه عظيم حيث قال: وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ(القلم:4)

                                                              والحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:12  توسط حسین سلیمانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

در بازگشت از مشهد الرضاعلیه آلاف التحیة والثناء بحث از ماهوارۀ امید شد، یکی از دوستان می فرمود در هنگام پخش ازصدا وسیما به صورت زیر نویس این آیۀ شریفه نوشته شده بود:                          

"یامعشرالجنّ والإنس إن استطعتم أن تنفذوا من أقطار السماوات والأرض فانفذوا لا تنفذون إلّا بسلطانٍ"(آیه 33سورۀالرحمن)

که شاهد آنها انتهای این آیه شریفه می باشد"إلّا بسلطانٍ " که بنا بر نظر برخی از مفسران هم، مراد از نفوذنفی شده در آیه مبارکه ،نفوذ علمی در آسمانها وزمین می باشد واین استثناء یاد شده در آیه را از پیشگویی های قرآن دانسته اند که روزی بشر قدرت نفوذ علمی پیدا می کند وبه اقطار آسمانها دست می باید.

اما باید گفت یکی از روش های مفسران در تفسیر قرآن کریم استفاده از سیاق آیات می باشد (مراد از سیاق نظم آیات وچینش آنها می باشد) درمحل بحث ما هم نیز به گفته شمس الوحی تبریزی مرحوم علامۀ طباطبایی سیاق آیات این تفسیر بالا را دفع می کند،چرا که خطاب در آیه "یامعشر الجن والإنس"از نوع خطابات روز قیامت است وخطاب تعجیزی است که بنا بر این مطلب مراد از أقطار سماوات وارض،کرانه های محشر است واستثناء پایانی آیه هم ازنوع استثناءاتی که مستثنای آن از محالات است،در محاورات هم ما بعضاً می گوییم که :شما بنده را دیگر نمی بینید مگر اینکه آسمون به زمین بیاد

والحمد لله ربّ العالمین   
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:18  توسط حسین سلیمانی  | 

          
                                             بسم الله الرحمن الرحیم

حدیثی ازرسول الله صلی الله علیه وآله در فضلیت تلاوت قرآن کریم آمده است که ما آن را از کافی شریف نقل می کنیم:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْمٍ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه وآله: نَوِّرُوا بُيُوتَكُمْ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ وَ لَا تَتَّخِذُوهَا قُبُوراً كَمَا فَعَلَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصَارَى صَلَّوْا فِي الْكَنَائِسِ وَ الْبِيَعِ وَ عَطَّلُوا بُيُوتَهُمْ فَإِنَّ الْبَيْتَ إِذَا كَثُرَ فِيهِ تِلَاوَةُ الْقُرْآنِ كَثُرَ خَيْرُهُ وَ اتَّسَعَ أَهْلُهُ وَ أَضَاءَ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا تُضِيءُ نُجُومُ السَّمَاءِ لِأَهْلِ الدُّنْيَا۱
رسول اکرم میفرماید:خانه های خود را بواسطه تلاوت قرآن کریم منوّر کنید،وآن را قبور خود قرار ندهید،همچنان که یهود ونصاری نمازها وادعیۀ خود را فقط در معابد خود انجام می دادند وخانه های خود رااز این موهبت محروم کرده بودند،بعد حضرت فرمودند:زمانی که تلاوت قرآن در خانه زیاد شود،به همان مقدار خیر وبرکتش زیاد می شود ومایۀ فراخ وگشایش اهل آن خانه می شود وگرفتگی از آن خانه رخت برمی بندد،واهل آسمانها از این خانه کسب نورانیت میکنند همچنان که ستارگان برای اهل زمین نورافشانی می کنند. در این حدیث شریف چندین نکته بارز است، حضرت با گفتن جملۀ اول بااستفاده از دو کلمۀ نور وقبر می فهماند که اولاً خانۀ که در آن قرآن تلاوت شود نورانی است ثانیاً اشخاص در آن خانه حقیقتاً زنده هستند ویک حیات روحانی دارند(به قرینۀ قبور)ثالثاً آنچیزی که حقیقتاً عامل نورانیت است،تلاوت است نه قرائت،زیرا معنای تلاوت قرائتی است که همراه آن اتّباع وپیروی است،پس اخصّ از معنای قرائت است،یعنی هر کجا تلاوت بود،قرائت هم هست اما هرکجا قرائت بود لازم نیست تلاوت هم صدق کند،رابعاً بر طبق این روایت نورانی افرادی که در خانه های خود تلاوت قرآن نمی کنند،حقاً مرده ای بیش نیستند زیرا اگر منزلی قبر شد،صاحبان آن هم بالنتیجه مرده هستند


.

۱-اصول کافی ج۲ص۶۱۰،عدةالداعی ص۲۸۶،وسائل ج۶ص۲۰۱،بحار الانوار ج۸۹ص۲۰۱البته در طبع بحار به جای کلمۀ إتّسع کلمۀ أمتع آمده است که هر دومعنا مناسبتی دارد.

ولله الحمد والثناء

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:43  توسط حسین سلیمانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

استادمعظم آیةالله جوادی آملی در تفسیر موضوعی خود(قرآن درقرآن)ذیل مبحث"رطب ویابس درکتاب مبین"بعداز بیان اینکه مقصود از رطب ویابس علم همۀاشیاء است،دو مطلب را مورد بررسی قرار داده درمطلب ثانی یک سؤالی مطرح می کنند که آیاتمام آنچه که در هدایت وعبرت و موعظت جوامع انسانی سهیم است در قرآن کریم آمده است؟ پاسخ ایشان منفی است وعلت آنرا آیۀ ۱۶۴سورۀنساء {ورسلاً قد قصصناهم علیک من قبل ورسلاً لم نقصصهم علیک}میدانند،یعنی قصص آن انبیاءوامت های آنان وکیفیت برخوردشان با یکدیگر،جزءمسائل آموزندۀ دنیای کنونی است،ولی ماجرای آنها درظاهر قرآن نیامده.البته ایشان این بحث را راجع به مرحلۀ نازلۀ قرآن کریم میداند،ودر پایان نتیجه می گیرند که قرآن کریم،علم همۀ اشیای تکوینی را در خودندارد وعلم به همۀ مطالبی که درسعادت بشر مؤثراست راندارد،لیکن علم به هر دو قسم یاد شده نزد معصومین علیه السلام وجود دارد که مقداری از آنها را در احادیث بیان فرموده اند

 باید گفت این مطلب نا تمام است زیرا اولاً طبق آیۀ۲ سورۀمبارکۀ بقره{ذلک الکتاب لا ریب فیه هدیً للمتّقین} قرآن کریم عین هدایت است،صرف الهدایة است،قرآن که نازل شده از سوی وجودی که محض هدایت است خود عین هدایت است. برای بیان مطلب ناچاریم مختصراً دو حمل اشتقاق و مواطاة راتوضیح دهیم،حمل مواطاة یا هو هو حملی است که ذات موضوع (مراد موضوع ومحمول منطقی است)نفس وخود محمول باشد مانند اینکه بگوییم "علی عالم است "درمقابل حملی است که اشتقاق نامند یعنی اگر بدون اینکه ازمحمول مشتقی بگیریم یا کلماتی مانند "صاحب" رابه آن اضافه کنیم حمل صحیح نخواهد بود،مثلاً زمانی حمل "زید عدل است"،صحیح است که یا ارادۀعادل بکنیم یاصاحب عدالت ،حال اگر زمانی صفتی،عین ذات موصوف شد این حمل صحیح می شود،مانند صفات ذاتی حق تعالی که عین ذات اوست.پس بطور کلی هر صفتی که عین ذاتش باشد می توان بر ذات به نحو حمل مواطاة،حمل کرد،بدین معنا که دیگر لازم نیست مشتق آنرا اراده کنیم.در محل بحث هم چون هدایت ذاتی قرآن کریم است حمل آن به صورت حقیقی صحیح است ودیگر نیاز نیست بگوییم تعبیر "القرآن هدیً"مجاز است. حال که مشخص شد که قرآن عین هدایت است،سؤال می کنیم که آیاچیزی که صرف الهدایة است می شود که بعضی از موارد هدایت را دارا نباشد؟اساساًمقام صرافت هدایت قرآن کریم با نداشتن بعض موارد هدایت قابل جمع است؟جواب منفی است،زیرا اگر وصفی تمام موصوفش باشد دیگر معنا ندارد آن موصوف، بعض آن وصف را دارا نباشد.مضافاً بر اینکه ایشان خود در نتیجه گیری فرمودند علم هر دو قسم نزد اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین است،باز سؤال می شود اگردر قرآن این علم نیست پس چگونه آن ذوات نورانی از قرآن این علوم را کسب می کردند واگر هم هست پس چرا قائل به آن نمی شوید،حال اگر بگویید در قرآن هست اما در قرآنی که "من لدن حکیم خبیر"وآن حقیقت ام الکتاب است،وجود دارد،با ظاهر آیه سورۀبقره ناسازگاراست،زیرا می فرماید "ذلک الکتاب "که اشاره به مقام نازلۀ قرآن دارد. البته باید این مطلب را هم متذکر شد که خود حضرت استاد حفظه الله درهمان کتاب صفحۀ۱۸۳ ذیل عنوان "قرآن هدایت است"به این مطالب اشاراتی دارند

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:1  توسط حسین سلیمانی  | 

                                                  هو الحقّ

 درهنگام مطالعۀ کتاب هادی المضلّین (در علم کلام )منسوب به حاج ملا هادی سبزواری {علت این که کتاب را منسوب به ایشان میدانند این است که ازطرفی مرحوم آقابزرگ طهرانی در الذریعه این اثر رابه عنوان یکی از نوشته های مرحوم سبزواری میداند اما در مقابل در هیچ یک از فهرست هایی که از آثار وی ارائه شده،نامی از هادی المضلین نیست،مضافاً به اینکه در مباحث پایانی کتاب ،نظریه حرکت جوهری را رد میکند ،در حالی که خودازمروّجان حکمت صدرایی است.} به حدیثی  برخورد کردم که صاحب کتاب هادی المضلّین این حدیث شریف رااز شاه ولایت( امیرالمؤمنین سلام الله علیه)نقل می کند،اما در بحار مرحوم مجلسی ،حدیث از سید الساجدین،زین العابدین سلام الله علیه مروی است. مامتن حدیث را از کتاب شریف بحار نقل می کنیم:

التَّوْحِيدُ، وَ الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِيِّ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ عَنِ الزُّهْرِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَقُولُ فِيهِ أَلَا إِنَّ لِلْعَبْدِ أَرْبَعَ أَعْيُنٍ عَيْنَانِ يُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ وَ عَيْنَانِ يُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ آخِرَتِهِ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً فَتَحَ لَهُ الْعَيْنَيْنِ اللَّتَيْنِ فِي قَلْبِهِ فَأَبْصَرَ بِهِمَا الْغَيْبَ وَ أَمْرَ آخِرَتِهِ وَ إِذَا أَرَادَ بِهِ غَيْرَ ذَلِكَ تَرَكَ الْقَلْبَ بِمَا فِيهِ.(بحار الانوار جلد۵۸-ص۲۵۰).                                                                                                                

حضرت میفرمایند برای مؤمن چهار چشم است،دو چشم سر ودو چشم قلب،دو دیدۀ که با آن امر دین ودنیا رامی بیند ودوچشمی که حیات دیگری را با آن مشا هده می کند.زمانی که خدای رحمن خیر بنده را بخواهد دو دیدۀ قلب او را می گشایدکه بواسطه آن غیب وامر آخرتش را مشاهده می کنداما زمانی که غیر آن را اراده کند آن قلب را با هر چه در آن است رها می کند.                                                                                               

                                                                          اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:22  توسط حسین سلیمانی  | 

                            بسم الله الرحمن الرحیم

درمجلسی دریکی ازحوزه های تهران،جناب آقای حسینی(اخلاق درخانواده)به مناسبتی بیان کردند که طلاب باید درظاهر وباطن ،الگوی خود را شخص رسول الله صلّی الله علیه وآله قرار دهند.سپس به نقل خاطره ای از مرحوم علّامه طهرانی رضوان الله علیه دراین زمینه پرداختندکه:

 روزی دائی مرحوم ما علامه طهرانی قصد منزل مرحوم تحریری را می کنند،به هنگام در زدن فرزند ایشان درب را باز کرده با سیمای ملکوتی مرحوم علامه مواجه می شوند،دوان دوان به سمت پدرشان می روند ومی گویند:بابا،بابا بیا که پیغمبر آمده.

                                                                                    والحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:55  توسط حسین سلیمانی  | 

                              بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت استاد جوادی آملی درتفسیر موضوعی خود جلد۱(قرآن در قرآن) بعداز بیان این مطلب که قرآن شفاء است(و ننزّل من القرآن ما هوشفاءورحمةللمؤمنین)<أسراء-آیۀ۸۲>می فرمایند قرآن شفای نظری وعملی دارد.یعنی قرآن کریم علاوه برشفای امراض حکمت نظری بواسطۀمطالب برهانی،شافی ضعفهای حکمت عملی بوسیلۀ تهذیب وتصفیۀ باطن هم است. ازطرفی شک رابایقین درمان می کندوازطرف دیگراظطراب وحزن راباطمأنینه وثبات. مؤمن درپناه شفای قرآن به ولایت میرسد که خاصیّت ولایت،نجات ازاین عوامل سوء است که(ألا إنّ أولیاءالله لاخوف علیهم ولا هم یحزنون)<سورۀیونس-آیۀ۶۲> سپس ایشان به نقل خاطره ای می پردازند ومی فرمایند: یکی از اساتید ما درحکمت الهی،مرحوم آیةالله حاج شیخ محی الدین الهی قمشه ای رضوان الله تعالی علیه آن روزی که درایران آشوب بود واین کشور اسلامی ازهر طرف مورد تهاجم نظامی شرق وغرب بود،درحالی که برای نوشتن مطالب عقلی،قلم در دست داشت،وقتی خبر به ایشان رسید که کشوردرآتش جنگ است،درکمال آرامش این آیه راتلاوت فرمود:لن یصیبنا الّا ما کتب الله لنا<سورۀتوبه-آیه۵۱>چیزی جزخواست خدا به ما نمی رسد.{باید دقت شود،نمی فرماید علینا(به ضرر ما)بلکه می فرماید لنا(به نفع ما،اگر لام را منفعت بگیریم)}.

                                                                                    والحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:54  توسط حسین سلیمانی  | 

مطالب قدیمی‌تر